تبليغاتX
آتــــــــنا
آتــــــــنا

خيمه عشق بر پا كن

 

ازآتنا

اي ستـــاره، بــــــدرخش، برشب تــــارم،امـشب

نقــــــــره افــشان و قــدم رنجه كن و بشكن شب

 

درنگاه تو،چه گرمي هوسي است جــان افــروز

بي دلان مشتاقــند، به تماشاي تو،از شب تا روز

 

اي همـــه شعــــرتــرولــطف ووفــــا در دهــنت

كـــــــاش باشم،گــــــــرهي بـــرلبــه پيــرهـــنت

 

آه!اين حسرت آغــوش،چه غــرور آميـــزست!!!

چشم تـر،رفتـه شبـم، وه! كه چه حزن انگيزست

 

چشم تو،گرچه كه آباد كند قـلـب مـرا، غوغــا كن

لطف كن،جلوه نما،خيمه عشق دردل من،برپا كن

 

بــه تمناي تـــوولطف تو، تا صبح به سخــن پردازي

كاش!يك گوشه چشمي زپس پنجره،بردفترمن اندازي

 

كاش!

يك گوشه چشمي زپس پنجره،بردفترمن اندازي

 



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/29 و ساعت 8:20

|+|

http://ba2.blogfa.com

انتظار

هر وقت چیزی از خدا خواستی گفت باشه همون چیز رو بهت می ده

اگر گفت نه، یه چیز بهتری بهت می ده

اگر گفت صبر کن داره بهترین چیز رو برات تدارک می بینه

پس همیشه منتظر بهترینها باشید



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/24 و ساعت 12:16

|+|

http://ba2.blogfa.com

تسلیت

شهادت ابر مرد تاریخ جهان تسلیت باد

امام حسین وقتی کودکی بیش نبود بر سینه پیامبر می نشست

و با پیامبر بازی میکرد

روزعاشورا، وقتی شمربر سینه امام می نشیند تا سرش را جدا کند

!!!امام فریاد میزند:بر چه جایگاه بزرگی نشسته ای

به مناسبت  دهه عاشورا وبلاگ آتنا ده روز تعطیل است

بر جایگاه بزرگ نشستن مهم نیست مهم عملکرد است

 

 



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/11 و ساعت 12:46

|+|

http://ba2.blogfa.com

عشق جاویدان

از آتنا

تقدیم به تو که همیشه در خلوت خیالم ترابهترین بهترین من خطاب میکنم

ای عشق جاویدان بیا....این خفتگان ٬بیدار کن

زانسان که این نابخردان....سوزاندنم٬ تیمار کن

ای عشق جاویدان بگو..بر گفته ات ٬اصرار کن

با خاطرات زندگی....بازی عشق ٬بسیار کن

ای عشق جاویدان مرا..شب تا سحر٬تب دار کن

اسرار با عشق زیستن.......بردار کن٬بردارکن

 ای عشق جاویدان مرا...صدها بار ٬تکرار کن

 ای عشق جاویدان مرا...صدها بار ٬تکرار کن

 



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/10 و ساعت 8:7

|+|

http://ba2.blogfa.com

گوته

اگر ترا همانگونه که هستی بپذیرم ، بدتر خواهی شد

 اگر با تو جوری رفتار کنم

 که گویی همانی هستی که لایق آنی  همان خواهی شد

 

 



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/09 و ساعت 14:28

|+|

http://ba2.blogfa.com

بي تو

اي ستاره بي تو من تاريكم

بي تو من به انتها نزديكم

 

 



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/08 و ساعت 12:13

|+|

http://ba2.blogfa.com

دلتنگي

 دلم به اين بزرگي براي تو چه تنگـه

لحظه ي با تو بودن براي من قشنگه

شدم كبوتري كه نشسته توي دامـــت

تمام  آرزومه يه ذره از نگــــــاهـت

 



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/06 و ساعت 13:15

|+|

http://ba2.blogfa.com

معینی کرمانشاهی

خانمانسوز بـــــ‌‌ود، آ تش آهي گـــاهي

ناله اي مي شكند پشت سپاهي گـــاهي

 

گــــرمقدربشود، سلك سلاطين پويد

سالك بيخبــــر، خفته براهي گـــاهي

 

قصه يوسف وآن قوم چه خوش پندي بود

بعزيزي رســـد افتــاده بچـــاهي گـــاهي

 

هستيم سوختي از يكنظر،اي اختر عشق

آتش افروز شود، برق نگــاهي گـــاهي

 

روشني بخش ازآنم كه بسوزم چون شمع

روسپيـــدي بود از بخت سياهي گـــاهي

 

عجبي نيست اگر مونس ياراست رقيب

بنشيند بـــــر گل هـرزه گياهي گـــاهي

 

چشم گريان مـــــرا ديدي و لبخند زدي

دل برقصد ببر از شوق گناهي گـــاهي

 

 اشــــــك در چشم ،فريبنده ترت مي بينم

در دل موج ببين صورت ماهي گـــاهي

 

زرد رويي نبود عيب ، مرانـــم از كوي

جلوه بر قريه دهد، خرمن كاهي گـــاهي

 

دارم اميـد كه با گريـه دلت نـــرم كنـــــم

بهر طوفانزده سنگي است پناهي گـــاهي

 

 



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/04 و ساعت 19:12

|+|

http://ba2.blogfa.com

امیلی دیکسون

اگر بتوانم  شکستن دلی را مانع شوم زندگی را به عبث نگذرانده ام

اگر بتوانم از رنج انسانی دیگر بکاهم یا درد ی را تسکین دهم

یا سینه سرخی فرو افتاده را باز در آشیان جای دهم زندگی را بیهوده سپری نکرده ام.



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/03 و ساعت 14:46

|+|

http://ba2.blogfa.com

غروب

با من بیا تا غروب را بر بلندای یک نوای خوش انعکاس دهیم

با من بیا ای آشنا تا شهر من وارستگی

با من بیا تا بگذریم از این همه دلبستگی 



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/02 و ساعت 11:9

|+|

http://ba2.blogfa.com

سهراب سپهري

كفش هايم كو
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
 و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي آيد
 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
 آسمان هجرت خواهد كرد
 بايد امشب بروم
 من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
 حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
 وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
 پاي كميابترين نارون روي زمين
فقه مي خواند
چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
 آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
 و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
 كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم
 كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد : سهراب
كفش هايم كو؟

 

    



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 84/11/01 و ساعت 7:30

|+|

http://ba2.blogfa.com