آتــــــــنا |
|
از بهتــرين ناشنــاس من ! مردي با خود زمزمه مي كرد: خدايابا من حرف بزن يك سار شروع به خواندن كرد، اما مرد نشنيد ! فرياد بر آورد :خــــــــدايا با من حرف بزن آذرخش درآسمان غريد،اما مرد گو ش نكرد : مــــرد به اطراف خود نگـــاه كرد و گفت ! خدايــــــــا، بگـــــــــذار تـــو را ببينـــم << ستـــــــــــاره اي درخشيــــــــــد >> مرد فرياد كشيد يك معجزه به من نشان بده نوزادي متولد شــد،اما مـــرد توجهي نكــرد : پـــس مـــــرد در نهـــايت يــاس فرياد زد خدايا لمسم كن وبگذاربدانم كه اينجا حضورداري درهميـن زمان پروانه اي آمد ومـرد را لمس كـرد ... اما مرد پروانه را ازدستش پراند وبه راهش ادامه داد نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/31 و ساعت 10:12 |+|
كامنتي از دوست عزيزم مسعود وبلاگ تنهاترين ترين عاشق جمله از این کوتاه تر نمیشود نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/30 و ساعت 8:17 |+|
خط شانس ازآتنا گام بردار، به سرعت از ميان حوادث بگذر، با اعتماد به نفس. اكنون روي خط شانس ايستاده اي، اينجا همان راه اصلي است! حال ،آرام و مطمئن به سمت خوشبختي برو. ديگر فاصله اي نيست، خوشبختي در آغوش توست. نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/26 و ساعت 8:50 |+|
بزرگداشت فردوسي دریغ اســت ایــران که ویــران شــود کــنــام پـــلـنـگان و شـــیــران شــود همه ســر به ســر تن به کشتن دهیـم از آن به که کــشور به دشــمن دهیـم چـو ایــران نـباشــد تــن مــن مــبــاد بدین بــوم و بر زنـده یـک تــن مـباد نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/25 و ساعت 11:11 |+|
ياد آوري هر گاه در وادي پر هياهوي زندگي از قلوب بي عاطفه انسانها خسته شدي تنها قلب من را به ياد آور... كه فقط بخاطر تو مي تپيد نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/24 و ساعت 11:27 |+|
فرمان دادن وقتی بر قلبها حکومت می کنید دیگر نیازی به فرمان دادن نیست نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/23 و ساعت 10:14 |+|
آزادی رودها در جاری شدن،علف ها در سبز شدن کوهها با قله ها وانسانها با عشق معنی پیدا می کنند باشد که خانه ای نداشته باشم،باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم امــــــــا نباشد که در قلبم عشق نباشد نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/18 و ساعت 7:23 |+|
نکته شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت:ای عاشق بیچـــــاره فــراموش شـوی سوخت پروانه،ولـــی خوب جوابش را داد گفت: طولی نکشد نیـــــز تو خاموش شوی نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/16 و ساعت 8:35 |+|
همسفر نهـــــالی در ذهنم ، داسی در دستم شوری در سینه ام،سکوتی بــر لبانم نوری در یأسم ،غمــــــــی بر چشمم آفتابی در اندیشه ام، رگباری بر زبانم چگونــــه با درون همسفـــــرت کنــم؟ نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/09 و ساعت 8:26 |+|
غریبانه چه غریبانه شبی است شب تنهایی من با هزاران شب تاب ،باز هم جنگل تنهایی من بی نور است نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/06 و ساعت 10:40 |+|
دوستت دارم 2 من مانده ام تنهايي و سکوت دلي که بيمار عشق است چون شقايق داغدار بيا و دستم را بگير و درگوشم سخن از عشق بگو تا فقط زمزمه هاي تو به خاطرم بماند صداي تو برتن سردم گرماي زندگي مي بخشد در هر طنين صداي گرم تو در هر کلام تو زمزمه هاي دوستت دارم را ميشنوم تو کعبه ارزوهاي مني دوستت دارم
نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/05 و ساعت 9:25 |+|
آغاز کن مرا با تو سر شارم ،از هر چه زیبایست من ،عشق را با نام تو آغاز کردم پس، آغاز کن مرا نوشته شده توسط آتنا تاریخ 85/02/02 و ساعت 9:28 |+|
|