تبليغاتX
آتــــــــنا
آتــــــــنا

از آتنا

مي روم آرام و نــــــــــــــــــــرم

روي پــــرچين نگــاه دوستـــــان

مي نشينــــم بـــــــا نسيـــــــــــــم 

 درمـيــــان لالــه هاي بوستـــــان

مي كشم ؛ تصويرعشقـي ماندگــار

روي بوم رنگ رنگ ؛ روزگــــار

مي فروزم ؛‌ مشعـلـي از جنس نــور

مي برم ؛‌ افكار خود را از غـــرور 

 مي سرايم ؛ يك ترانه يك ســـــرود

نغمه اي ؛‌ لبريز از لبخند و شــــور

آنچه نازكتـــر بــود از يك بلـــــــور

اختيــار عشــق بـاشــد؛‌ تا به گــــور

راز شادی در لذت پاک بردن از چیزهای ساده است



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 86/02/30 و ساعت 13:39

|+|

http://ba2.blogfa.com

شهر احساس

در شهري كه احساس نباشد هيچ گلي نمي رويد

 

ما لحظه ها را مي گذانيم تا به خوشبختي برسيم

غافل از اينكه همين لحظه ها خوشبختي ما هستند



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 86/02/22 و ساعت 15:25

|+|

http://ba2.blogfa.com

از كتاب مكتوب پائولوكوئيلو

يك پادشاه اسپانيايي؛به دودمان خودبسيارمي باليد

.همچنين مشهور بود كه با ضعيفان بي رحم است

يك روزبا نزديكان خوددردشت آراگون راه مي رفت

.كه سالها قبل پدرش درجنگي درآن كشته شده بود

در آنجا به مرد مقدسي برخوردند كه در ميان توده عظيمي

 ازاستخوانها چيزي راجستجومي كرد

 پادشاه پرسيد:آنجا چه كارمي كني؟

.مردمقدس گفت:اعلي حضرتا!سربلند باشيد

هنگاميكه شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيدتصميم گرفتم

!كه استخوانهاي پدرتان را پيدا كنم وبه شما بدهم

.اماهرچه نگاه مي كنم نمي توانم پيدايش كنم

.مثل استخوانهاي كشاورزان؛فقرا؛گدايان وبردگان است



نوشته شده توسط آتنا تاریخ 86/02/02 و ساعت 15:41

|+|

http://ba2.blogfa.com