آتــــــــنا |
|
از آتنا مي روم آرام و نــــــــــــــــــــرم روي پــــرچين نگــاه دوستـــــان مي نشينــــم بـــــــا نسيـــــــــــــم درمـيــــان لالــه هاي بوستـــــان مي كشم ؛ تصويرعشقـي ماندگــار روي بوم رنگ رنگ ؛ روزگــــار مي فروزم ؛ مشعـلـي از جنس نــور مي برم ؛ افكار خود را از غـــرور مي سرايم ؛ يك ترانه يك ســـــرود نغمه اي ؛ لبريز از لبخند و شــــور آنچه نازكتـــر بــود از يك بلـــــــور اختيــار عشــق بـاشــد؛ تا به گــــور راز شادی در لذت پاک بردن از چیزهای ساده است نوشته شده توسط آتنا تاریخ 86/02/30 و ساعت 13:39 |+|
شهر احساس ما لحظه ها را مي گذانيم تا به خوشبختي برسيم نوشته شده توسط آتنا تاریخ 86/02/22 و ساعت 15:25 |+|
از كتاب مكتوب پائولوكوئيلو يك پادشاه اسپانيايي؛به دودمان خودبسيارمي باليد .همچنين مشهور بود كه با ضعيفان بي رحم است يك روزبا نزديكان خوددردشت آراگون راه مي رفت .كه سالها قبل پدرش درجنگي درآن كشته شده بود در آنجا به مرد مقدسي برخوردند كه در ميان توده عظيمي ازاستخوانها چيزي راجستجومي كرد پادشاه پرسيد:آنجا چه كارمي كني؟ .مردمقدس گفت:اعلي حضرتا!سربلند باشيد هنگاميكه شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيدتصميم گرفتم !كه استخوانهاي پدرتان را پيدا كنم وبه شما بدهم .اماهرچه نگاه مي كنم نمي توانم پيدايش كنم .مثل استخوانهاي كشاورزان؛فقرا؛گدايان وبردگان است نوشته شده توسط آتنا تاریخ 86/02/02 و ساعت 15:41 |+|
|